بهترین عموی دنیا
زندگی یک کلاس درس بیش نیست که انسان باید دیر یا زود گزینش شود . "شهید فاریابی "
|
لوگوی ما
لوگو دوستان آمار وبلاگ
کابران انلاين:
تعداد بازديد: وضعيتم در ياهو |
قابهای خالی
به تصویر کشیده شد ......................................دیدی ؟
لحظه های امدنش در خیالش به سوی تو برایش به تصویر کشیده شد چنان که حقیقت ..............................................دیدی اش ؟ می دانم و این بار تردیدی در دلم راه نمیدهم که امد که با تو باشد . دل تنگت بود میدانم .... اخ ... که دلم چه قدر تنگ میشود .......... وقتی فکر میکنم که دیگر چشم های کم سویش را نمی توانم ببینم . ان دانه دانه تسبیح انداختن هایش را ..........ارام غذا خودن هایش را .. و وقت هایی که از دور میدیدمان که در را باز میکنم و یک هفته ی تمام را انگار در انتظارمان بود تا بیاییم بگوییم که به یادش هستیم و چه قدر دوستش داریم چه قدر خوش حال میشد . ...........پیش تو امد عمو .. خوب میدانم که هم تو و هم خودش منتظر این لحظه بودید . نمیدانم اخرین دانه ی تسبیحش را که انداخت در دلش چه گفت ... اما میدانم که می خواست پیش تو باشد ... چند سال بود ندیده بودت ؟ ان زمان که تو را برای اخرین بار دید و صدایت را برای اخرین بار شنید را یادت می اید اصلا ؟.........میدانم . میدانم که میخواست پیش تو باشد . دلم میگرد عمو ........................از این بودن ها نبودن ها دلم میگیرد ... پدربزرگم دوستت دارم ...
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:42  توسط برادر زاده
|
من در تهاجم گر گرفته کناره های ذهنم ارامشم را در تلالو حضورتویافته
ام .انگار که سایه ای باشی برای تردید هایم . انگار که نفسی باشی برای ترس هایم .ارتداد سایه های مه گرفته ام را روی گلاب میریزم و پای درختی که سایه اش نگاه هایت را در رود طغیان احساس اسیر کرده می ریزمش.و مینشینم تا باز هم رد شوی . تا باز هم صدایت را از لابه لای ابر های اسمان بشنوم . و وجودت را که وجودم در گرو ان است به انفجار در اورم .
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط برادر زاده
|
خبری از اختتامیه تردید
عمق نگاهم شاید به ژرفای سطح نظاره گریهایت نرسد ..
اما گاه سر در گم همین نگاه کم سطح در سردابه های مه گرفته ی افکارم به پکری می نشینم .......................................................................... این روز ها دچار تشنجی شده ام که همه ام را در بر گرفته ................. و افکارم در چرند خوانی ها کردن نفس هایم به باد می روند و خنثی می شوند ....این روز ها تردید در لا به لای افکارم رخنه نکرده .................... چندی است که ارتداد خاطر را صفت پذیر ترین برای خود می دانم ....... تردید در ترکه های روحم که حاشیه های انتظارم را به وجد می اورند ... وجدی که در تمایز انگاشتن دروغ و راستی انگار بی خبری را گزینه می داند ...و خبری انتظار گونه ار واژه هایی که در تکلم سردابه ها فرو خواهند رفت...و مشت خواهند کوبید در تمامی ژرف انگاری ها ی ظاهری ... خبری از اختتامیه ی انتظار ........................................................... خبری از افتتاحیه ی حقیقت مکان در وادی قلب و در حاشیه ی انسانیت کوچه ی بندگی پلاک اخر زمان شاید همین جمعه ........................... خدا یا خدا یا تا انقلاب مهدی خامنه ای نگهدار ................................
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:32  توسط برادر زاده
|
این بار واسه خودت ... واسه اون روزا ... واسه این روزا ....
می خوام این بار بگم ....................
حرف بزنم .................................. اروم اروم .................................. تا تو گوش کنی ....................... می خوام از خودم بگم ............. از تنهاییم ............................... از تو بگم ............................. از نبودنت ........................... از اسمون ........................... از رنگ دلم که شاید واسه تو فقط ابی مونده ... از حرفم ............................. از حرفها ............................ از ادما ..چه غریبند این روزا ... و چه صمیمی اون روزا ....... اون روزا ............................ ما که نبودیم عمو ............. تو بودی نه ...................... تو بگو چی بود ..............؟ می گن معرکه بود ......... چی شد ......................؟ میگن عین معجزه بود .... چه طور گذشت ...........؟ میگن همه با هم برادر بودن ... راست می گن .. ..نه عمو.. ؟ خوش به حالت عمو ............. که تو هم جز یکی از اون روزا بودی .. خوش به حالت عمو ..................... جز این روزا هم هستی ............... دوستت دام ............................... برادر زاده ی کوچکت..................
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:47  توسط برادر زاده
|
از جوانی به فکر باشید !
شما اگر خدای نا خواسته خود را اصلاح نکردید و با قلب های سیاه چشم ها، گوش ها و زبان های الوده به گناه از دنیا بروید ، خداوند را چگونه ملاقات خواهید کرد ؟ این امانات الهی ، با کمال طهارت و پاکی به شما سپرده شده بود ،چگونه با الودگی و رذالت پس خواهید داد ؟این چشم و گوش که در اختیار شماست ، همه امانات خداوند متعال میباشند که با کمال پاکی و طهارت به شما داده است ؛ اگر ابتلا به معاصی پیدا کردند الوده می گردند ،خدای نا خواسته اگر به گناهان ، الوده شوند رذالت پیدا می کنند ، نابود می شوند و انگاه که بخواهید ین امانات را برگردانید ممکن است به شما بگویند ایا ما این امانات را این طور در اختیار شما گذاشتیم ؟! قلب و باطنی که به شما دادیم این چنین بود ؟چشمی که به شما سپردیم این گونه بود ؟! دیگر اعضا و جوارحی که در اختیار شما قرار دادیم چنین الوده و کثیف بودن ؟! در مقابل این سوال ها چه جواب خواهید داد ؟ خدای خود را با این خیانت ها که به امانت های او کرده ایید چگونه ملاقات خواهید کرد ؟ شمایی که الان جوان هستید می توانید خودتان را تهذیب کنید ،اگر پیر شوید ضعیف می شوید ،نمی توانید ؛ اتلان که قوای شما قوی و شیطان در شما ضعیف است میشود ، اما وقتی سن شمازیاد شد قوای شما ضعیف میشود و شیطان در شما قوی ، ان وقت نمی توانید ، شکست می خورید ؛ الان باید خو.دتان را تهذیب کنید و برای ابدبسازید .
جوانان از دیدگاه امام / صفحات 13 تا 17
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:22  توسط برادر زاده
|
گنجینه ی خلیج فارس
و ماجرا از گریستن چشمانی انتظار گونه زاییده شد..
ان گاه که خورشید خود را بر پهنای بی کران همزادت می غلتاند ... و زنی حصیر می بافت .. و گیسوانش را نسیمی که پی تو طوفان می شد به بازی در اورده بود ... و مردی گفت : پدرم بر امده از صحرا .. و خیالش را از بابت نواخت نی ات راحت طلبیده بود .. و او خوب می دانست واژه ی دوستت دارم به چه معناست .. و می گفت : پدرم همسایه ی تفنگ .. و می دانست مردی ملقب به دلواری از تو زاییده شده .. و از خاک تو .. و می دانست به عشق به خاکت بازگردانیده شده... و خوب می فهمید... و می گفت : مادرم نمک پرورده ی دریا ..و اندیشه اش زیبا فهمیده بود که لبخند دلنشین مادرش و زیبایی کلامش از بهر نگریستن به ابی هاست .. و ابی هایی که خود را به خورشید می فروختند هر غروب و طلوع .. و ابی هایی که بر سرشان به ستیز بودند گاهی سفید پوشان .. و اب هایی که در اغوش می گرفتند مردانی را و همچون پدری او را به نصیحت می گماشتند و ان قدر که در خود غرق می کردند .. و ابی هایی که همزاد تو بودند.. اری خلیج فارس ... و مرد بابا چاهی بود .... و انگار فرزند چاه .. وانگار ابدیت ذهنش در اشوب اندیشه ی ابی تو که گرمایت رازجان میستاند نهفته بود .. و چه زیبا حرف می زند مردی که از تو زاییده شده بود .. و صدایش می اید ... و صدای زنی که هنوز هم حصیر می بافد و بر نقش کامروایی تو را به جان می خرد ...............................................و چه زیبا تو را می افریند ... و چه زیبا می افرینی اش... و مردی هم بود که از نادانی می گریخت و فقر را به تصویر می کشید ... و خوب انگار به او فهمانده بودی همه چیز را ... به او که صادق بود .. و چوبک و تو چه زیبا او را و اندیشه اش را ابی و گاهی به فرزانگی خورشیدت افریدی ... و زنی هنوز حصیر می بافد ... و گاهی تو را چه ارام و زیبا صدا می کند .... انگار به ستایشت یقین اورده .. و بر تو چه زیبا فخر می فروشد با انگشتان ظریفش .. و خوب می داند که تو بوشهر .. گنجینه ی ابی های خلیج فارسی .انگاه که خورشیدت را اب ها بازی مید هند ......................................و زن هنوز هم حصیر می بافد ....
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:32  توسط برادر زاده
|
انتظار
دوش که لو لوهای چشمانت رامیگماشتی برای مردن...............
آری دوش.............................................................................. دوش که تمام صحفه های ذهنت به اسارت بنگاه های برون شهری رفته بودند............................................................آری دوش....................... دوش که انسانیت دراختسارهائی نا برجا وبی اعتنائی ها نهفته بود......... ودوش که تواثبابت را پرگلوله وبرهیچ نظاره میکردی ............................. من صبحی رابرای تو ساخته بودم که آدمیانش لبخند گونه می گریستند. من صبحی را تداعی کرده بودم که آتش در آتشیتش میسوخت........... من ارمغانی برای بهارمیبردم که پربود از گلوله های برف................... آری صبح...................آری من وتو تداعی شعرگونه ای بودیم درمیان جادهای عریان از خوشبختی.................................................... آری من توتعریفی ازتلگرافهای نرسیده بودیم ............................ که جبر احتمالمان پر بود از بارم هائی بی نمره......................... من وتو سالهاست به دنبال اوییم.....................آمدنش............. موجودیتش...................تمام وجودمان را اویی فرا گرفته که اوست. اما هرگز.....................................................هیچ گاه............... همچون اودرسکانسهای تئاترمان حرفی ازمعادله خط به میان نیآوردیم. هیچگاه همچون او فیکس نبودیم............................................. آری من و اوبرای نمایاندن تفاوتمان تمام فیکس ها را به منحنی هائی وادار کردیم که در منحنیتشان واماندند.................................... اینجا من وتو اسیریم دربودنمان............................................... درحالی اودر او بودنش تاابد او میماند..................................... دهه فجرتان بهار همیشگیتان بماند تا ابد..............................
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:24  توسط برادر زاده
|
شور حسین
ظهر عاشوراست . کربلا غوغاست . کربلا آن روز غوغا بود . عشق تنها بود!
آتش سوز و عطش بر دشت می بارید. در هجوم باد های سرخ. بوته های خار می لرزید از عرق پیشانی خورشید ، تر می شد . دم به دم بر ریگ های داغ .سایه ها کوتاه تر می شد سایه ها را اندک اندک . ریگ های تشنه می نوشید .زیر سوز آتش خورشید آهن و فولاد می جوشید . دشت ، غرق خنجر و دشنه .کودکان در خیمه ها تشنه آسمان غمگین ، زمین خونین .هر طرف افتاده در میدان؛ .اسب های زخمی و بی زین نیزه و زوبین .شور محشر بود .نوبت یک یار دیگر بود .خطی از مرز افق تا دشت می آمد خط سرخی در میان هر دو لشکر بود .آن طرف ، انبوه دشمن .غرق در فولاد و آهن بود این طرف منظومه خورشید روشن بود .این طرف هفتاد سیاره . بر مدار روشن منظومه می چرخید .دشمنان بسیار .دوستان اندک .این طرف کم بود و تنها بود این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود *شور محشر بود .نوبت یک یار دیگر بود باز میدان از خودش پرسید: "نوبت جولان اسب کیست ؟" دشت ، ساکت بود از میان آسمان خیمه های دوست .ناگهان رعدی گران برخاست . این صدای اوست ! این صدای آشنای اوست ! .این صدا از ماست ! .این صدای زاده ی زهراست: "هست آیا یاوری مارا ؟" و صدای او به سقف آسمان ها خورد .باز هم برگشت: "هست آیا یاوری مارا ؟" .انعکاس این صدا تا دورترها رفت .تا دل فردا و آن سوتر ز فردا رفت سخنان امام حسين (ع) پيرامون طلب روزي امام به شخصي خطاب فرمود: فلاني، در راه به دست آوردن روزي ستيزه گرانه تلاش مکن و بر قدر، همچون واگذار کننده بي اختيار، تکيه ننما، زيرا در جستجوي روزي برآمدن، از سنت است و خلاصه جويي از عفت. عفت مانع روزي نيست و حرص زياد روزي نمي اورد، همانا رزق تقسيم شده است و اجل حتمي است و به کار گيرنده حرص، جوينده گناه است.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:32  توسط برادر زاده
|
کوله پشتی
درست نمیدونم اما حدود نیمه های شب بود. قصدسفرداشتم.انگار کوله پشتی ام
ازقبل آماده شده بود.آنرا به دوش زدم. چه سنگین!خدایا کمرم شکست. به هرحال به راه افتادم خیلی.خیلی سنگین است .مسیرکوتاهی راپیمودم. خسته شدم کنار تخته سنگی آرام به زمین نشستم.راه شلوغ بودواصلا به من توجه نداشتند.گاهی هم بانگاهی زیرچشمی به عجز وناتوانی ام نیش خندی میزدندوردمیشدند.تامقصدراه زیادی مانده بود.من ازقافله عقب مانده بودم.سه جوان به من نزدیک شدند.دلشان نیآمدرهایم کنند.گویا آخرین افرادکاروان بودند.(کاروان رفت وتودر خواب بیابان درپیش:کی روی ره به که پرسی چه کنی چون باشی)کوله بارم سنگین است.کمک کنیدخودرامیرسانم.پیش آمدند.کوله پشتی خودرا به زحمت از پشتم درآوردم.دونفر ازآنها دوگوش آنرا گرفتند.به هم نگاهی کردند!این که خیلی سنگین است.پس کوله پشتی خودمان راچه کنیم .نه...نه ...ما نمیتوانیم. انرا سبکترکن که خودنیز نخواهیم رسید.رفتند.نه راه پیش داشتم ونه راه پس.به زحمت ازجا بلندشدم ودولا..دولا را افتادم.صدای زانوهایم درآمده بود.کمرم سخت دردمیکرد.مقصدقله ای بلند بود که تمام کاروان آنجابودند.دیگر تنها مانده بودم خسته وتشنه.گویا درپای قله چشمه آبی گوارابود باگلها ودرختان زیبا وپرندگان خوش آواز.خمیده خمیده میرفتم سرم زیر بود.صدای چشمه وپرندگان میآمد.سرم رابلندکردم.فقط سراب بود.با کوله پشتی خودرا به زمین کوبیدم.عاجز وناتوان به نوک قله نگاه میکردم .درهمین احوال چشمان خودرا بستم.گویا کسی صدایم کرد چشم بروی پیرمردی باز شد که چهراش خیلی برایم آشنابود.محاسنی زیبا وبلند صورتی نورانی .نگاهش کردم .آمده ای کمکم کنی یا نیش خند از ناتوانیم بزنی.سلام کرد.میخواهم کمکت کنم خوشحال شدم.تشنه ام اینجا چشمه آبی بود. بله بلند شو دستم را گرفت .در کنارچشمه بودم خدایا انجا که چشمه ای نبود. قمقمه ام را ازآب پرنمود.نوشیدم وکمی رفع خستگی شد.چراجاماندهای مگر درکوله پشتی چه داری .نمیدانم کمکم کن تا نزد دوستان به قله بروم.محتویات کوله پشتی را نگاه کرد. خدای من چه خبر با این بار هیچگاه به مقصد نمیرس(غیبت.دروغ.تهمت.سدمحور.دنیا پرستی.مال پرستی.خمس.زکات.....و.......و.......و)!وای برمن این کوله پشتی من نیست حتما عوض شده.کوله پشتی من فقط .مقداری نان خشک.خرما .دوعدد کنسرو.وقران جیبی ویک پتو سربازی!خودم آنرا بسته بودم.پیرمرد لبخندی زد ورفت وگفت برو باکوله پشتی خود بیاودیگرجوابم نداد.باصدای موذن بیدارشدم.این هم قسمتی از نوشته های پدرم بود.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:28  توسط برادر زاده
|
یادیاران
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:24  توسط برادر زاده
|
کمی هم بهاربود
کمی هم بهار بود . آسمان آسمان همیشگی نبود. ومن.آرامشم رادرجیب آن
یکی کیفم جا گذاشته بودم.آرام اماکسی زمزمه وارچیزهائی رادرگوشهایم خواند.وهمچون نسیم عطرخوش بوی وجودش وجودمرافراگرفت.اوهمانی بود که نرگس چشمانش آرام کننده طپش قلبم بود.درمیان تمام دغدغه های موجودیتم.خودرارساندم به کلید برق تاآغازگرانعکاس زمزمه های کسی باشم که گاهی زمزمه هایش آوازی است همیشگی وگاهی سکوت.شاید لبه پرتگاه صفت وخوبی بودبرای آن دم که درنیستیت به سرمی میبردم.ولی امروز زاویه ی نگاهم رابه ارغوانی های چشمان کسی زوم کرده ام که قدم های آرامش.پروازی ابری رابرای دستان التماس گونه ی. چشمانمادرولبخندانتظاردارنگاه پدر مبدل ساخت.نه کسی که همان هنگام که دانه های ربنا میان دستانش به رقص برخیزیده بودند.اودرجستجوی ندای بودن یا نبودن بود.رفتن یانرفتن.امروزاما زاویه ی نگاهم را به اسطوره ای می اندازم که آرامش ابری به دست آورد.به اوکه هیچ وقت آرامش رادرجیب های آن یکی پالتو جانگذاشت.به اوکه گاهی خندیدوپروائی ازنبودن نداشت. به اوکه آرزوی دیدن چشمانش گاهی بغض اسیردرونم رابه تمنای گرایش وا میدارد.به اووهمه آن هائی که نگاهشان رابه نگاهمان فروختند..........به خودکه درفراسوی نیستیت ونابودیت به سرمی برم .به خود وخودمان که آرامشمان شایددرمیان طراوت چندخیال ختم شودونه بیشتر.به خودوخودشان که آرزویشان شایددرمیان هستی وجودشان درقطرات وجودشان در تپش بودنشان ودر لذت رفتنشان ! درآن روزها خیلی بهاربود....................
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:31  توسط برادر زاده
|
پیام تبریک
میلاد با سعادت باب الحوائج حضرت رضا (ع) مبارک باد .... از شیخ صدوق روایت
شد است : که ان حضرت هیچ گاه بر کسی جفا نکرد و بد نگفت و کلام کسی را قطع نکرد و حاجت احدی را رد نکرد و در حضور هیچ کس پا دراز نکردو یبه زیر دستان فحش نداد ، هیچ گاه درخندیدن قهقهه نمی زد بلکه تبسم می نمود...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:7  توسط برادر زاده
|
چندعکس زیبا از عمویم درجبهه ها
شهیدان زنده اند................الله اکبر
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:45  توسط برادر زاده
|
گل برگ
گلبرگ سرخ لاله ها درکوچه های شهرما:بوی شهادت میدهند هیجده شهید:هیجده
گل شقایق هیجده جوان به خون غلطیده.هیجده عاشق ازجان گذشته.هیجده شهیدازروستائی دورافتاده.کبوترانی بابالهای شکسته پرندهائی که پروازکردندورفتند. جان خویش رافدای خاک پاک میهن.دفاع از ناموس.ازدین.امام .آسایش مردم.اسلام نمودند.به دنیاپشت کردندتابه ماثابت کنندکه دنیا جای ماندن نیست.راستی که آنهاعاشقانی دلباخته شهادت وپروانه شمع وجوددوست بودند.که مردانه رفتند. این هیجده شهید ازهمرزمان دوستان وهم ولایتی های عموی عزیزم بودند.تصویرشان دروب خودگذاشتم تاشایدزره ای از دینی که به گردنمان دارند اداکرده باشم. برای سلامتی روحشان صلوات
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:5  توسط برادر زاده
|
تصویری ازشهید فاریابی
این هم یک عکس ازعموی شهیدم باچهره مظلومش.بزودی عکسهای دیگری ازجبهه اودروب خواهم گذاشت. روحش شادویادش گرامی باد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:38  توسط برادر زاده
|
فرمانده
فرزندبزرگ خانواده است مثل پدرم ازبازمانده گان جنگ تحمیلی است ازبسیجیان فاتح خونین
شهراست. فرمانده گردان ۱۲حضرت مهدی(عج)درجبهه های جنوب بمدت ۳سال و۱۱ماه ازمجروئین شیمیائی که بنیاد جانبازان رانمیشناسد. انگارازروزگارمادلخراست.نمیدانم چراولی به محض اینکه سرصحب ازجنگ بازمیشودتاشایدخاطراتش برایم بگوید.رشته سخن راعوض میکند شایداونیزچون پدرم احساس دلتنگی میکند.امابرعکس پدرهمیشه دوست داردازخاطراتش بگوید.ازایثاروجهادوشهادت وعشق عاشقان همرزمش.پدرم میگویدبرای اولین بارحدود۱۵الی ۱۶ساله بودم که به جبهه هارفتم ودرمناطق شطعلی.جزیره مجنون. فاو.آبادان.وخرمشهر.بعنوان قایقران وراننده تدارکات درچندین مرحله ۳ماهه و۶ماهه حضورداشتم.وپس ازآن خدمت مقدس سربازی را درگردان۱۲حضرت مهدی(عج)بعنوان مسئول ثبت وقایع جنگ درخدمت ایشان بودم که درطول این مدت همیشه فکرمی کردم که خداونداورانیزازماخواهدگرفت.بله اوکسی نیست جزء خان عموی بزرگ ومهربان من که هم اکنون مشغول کار کشاورزی است. خدایاچنان کن سرانجام کار که توخشنودباشی ما رستگار
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:58  توسط برادر زاده
|
گپ وگفتی باپدرم
بنام خدای شهیدان بازماندهی ازدوران دفاع مقدسم:باحضوری بسیجی بمدت16ماه در جبهه های جنگ.خاک پای سرداران بزرگ آنهاکه رفتندوآنها که ماندند. دل تنگم دل تنگ صدای دلنشین تلاوت قران درپشت خاکریزها . دل تنگم دلتنگ.حضوردرنمازجماعتی بدون زره ای ریادرسنگربزرگ جماعت درزیرتپه های خاک. دل تنگ گریه سحری شب زنده داران درگودیهای مخفی هنگام رازونیاز شبانه با رب خویش. دل تنگ صدای تکبیرشکارچیان هنگام شکارتانکهاوسقوط هواپیماهها ی دشمن . دل تنگم :دل تنگ خاک وخاکریزولباس خاکی وانسانهای آسمانی : راستی مابرای شهیدان چه کرده ایم آیامیتوانیم فردای قیامت هنگام گرفتن نامه عمل خویش درجوارآنهاباشیم؟ آیاتوانسته ایم درراه آنها ثابت قدم باشیم ؟ آیامیتوانیم ازآنها که نزد خدای خویش منزلت دارنددرخواست آمرزش برای خود کنیم ؟ و.........و...........و.براستی که شهیدان خاکی نبودند بلکه افلاکیند آنها سردارانی عاشق بودند به عشق خدا .میهن امام ودفاع ازناموس بسوی پروردگارخویش بابالهای خونین ولبی تشنه وقامتی استوارپرکشیدندورفتندند تامادرآسایش به یادآنها باشیم.خدایا به ماکمک کن تابتوانیم راه شهیدان .سیره امام شهیدان وسخنان پیشوای جانباز شهیدان راسرلوحه زندگی خود وفرزندانمان قراردهیم . انشالله شهیدصفدر فهیمی:سنگرهاراخالی نگذارید.سنگرهائی چون نماز جمعه مساجد.مراسمات مذهبی الخصوص دعای کمیل وبدانیدکه هیچ کاری بدون رنج وزحمت میسرنمی شود.خواهرم حجاب خودرادرهمه حال وهمیشه حفظ کنیدکه ازخون شهدا کوبنده تراست.قسمتی ازوصیت شهید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:44  توسط برادر زاده
|
وصیت نامه شهید
پدرم زندگی ،یک کلاس درس بیش نیست که انسان باید دیر یا
زود گزینش شود.و در این موقع حساس خداوند از بندگانش امتحان می گیرد .و چه کسی که در امتحانات پیروز شودبرادران وخواهران حزب الله .من هم یکی از شهیدان امت حزب الله هستم و از شما می خواهم که ادامه دهنده ی راه تمام شهیدانتان ، مخصوصا شهید مظلوم بهشتی و شهید رجایی و با هنر باشید . (انشاالله) پروردگارا اینک برای رضای تو و به امر خلیفه بر حق تو که نائب امام زمان می باشد قدم بر صحنه جهادبر علیه کفر می گذارم بدان امید که یا مرا به فیض شهادت برسانی تا شاید کفاره ای باشد برای محو گناهانم وادای دینی را که در مقابل جمهوری اسلامی دارم و مرا بیامرزی و توبه ام را بپذیری که در هر حال به تو نیازمندم. ای خدای من ، بسیار در تلاش بودم تا به راه تو باشم و برای تو بنده ای مخلص باشم ؛ و هر چند که لطف تو شامل حال من بوده ولی شرمنده ام، امید بخشش دارم خداوندا به محمد (ص) و به خمینی سوگند که گرانبها تر از خونم متاعی ندارم بدهم و اینک این خون من و این جان بی مقدارم تقدیم به روح تو خمینی کبیر .این جا وصیت من این است که برادران تمام سعی و کوشش خود را در تداوم انقلاب اسلامیمان که میراث خون هزاران شهید است به کار بندید و پشت سر رهبر کبیرمان که از خاندان پاک حسین (ع) است.بکوشید و ابر قدرت ها را به خاک سیاه بنشانیدو بعد پدر و مادر عزیزم مرا بخشید و از من راضی باشید تا خدا هم از من راضی و خشنود گرددپدر و مادر و برادران عزیزم تا بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و امام عزیزمان رضایت خدا و شما را فراهم کنم صبور باشیدو افتخار کنید که فرزند کوچکتان را فدای اسلام و خاک پای امام کرده اید . شهیدفاریابی ۶/۸/۱۳۶۲
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط برادر زاده
|
قصه ی غم انگیز عشق
از صدای سخن عشق ندیرم خوشتر :یادگاری که در آن گونبد دوار بماند .
در شبی که مهتاب بر دشت عشق و شهادت می تابد و تازه جوانی با دلی لمعه لمعه نور است به قصدایصال به معشوق به قربانگاه میرود .در گرما گرم آن التذار معنوی و در میان عشق ، ابلیس و خدا .معشوق را خدای خویش دیده و به پیش می رود ، پس از نبرد دلیرانه نخل قامت مردانه اش به زمین می افتد.وقتی به زمین در خون می غلطد لبخندی بر لب دارد .فرشتگان به بالینش می شتابند سراورا به دامن گرفته و همایی از عطر و نور به گونهای او می اسایند انگاه به او دوبال تاکه پرواز کند و به حیات ابدی ولم یزلی خویش پر بکشد . جه زیباست شهادت در بستر عشق و در کنار معشوق ، آنهم معشوقی نامیرو سر مدیست .شهیدان این جوانان عزیز که مردانه و مخلصانه جان را فدای دوست نمودند .درس عشق را از زبان معشوق خود، و در کلاس معشوق رفته اند.از خویشهای دنیا دل کنده و تنهاشهادت را پذیرفته اند ،شهیدان چراغ راهند وگشتی نجات.از دریای پرتمطراق فریب و نیرنگ خون انها از ان نقطه صحراکه غریبانه به زمین ریخته است جاودانه می تپد و می جوشد و در بستر زمان جاری می شود و بر همه نسلی می گذرد و هر زمین حاصلخیزی راسیراب خون می کند و بذر شایسته در زیر خاک می شکافد و هر نهال تشنه ای را بر برگ حیات وخرمی می نشاند .ای شهید ، ای که اموزگار شهادتت حسین (ع) بود ، ای که مرگ سرخ را برگزیده ای تا عاشقانه از مرگ سیاه و مرگ در بستر فتور برهی ، ای شهید ای اموخته شهادت از حسین ، برقی ار آن نور را به شبستان سیاه و نومید ما بیفکن قطره ای از آن خود را در بستر خشکیده و نیم مرده ، ما جاری ساز ، اتش عظیم از آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سردوفسرده ببخش تا با هر قطره خونت ملتی راحیات بخشی و تاریخی را به طپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش وخروش و امید بخشی راهتان راه کربلاست ، ای شهیدان و مقصدتان الله و پایانی در راهتان نیست جزآخرآن که الله است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:55  توسط برادر زاده
|
به یادعمو
سلام عمو جوووووووووونم .
دلم برات خیلی تنگه.تو حتی توی خوابم هم به من سر نمی زنی .عموجون این منم دخترک
کوچولوی برادرت که خیلی دوستت داره!! توی این دوره زمونه ادما یعنی خیلی از ادما دیگه
یادشون رفته که هر قدمی رو که بر می دارن واسه خاطرهمون الله و اکبرای شماهست که
جون دادید .یادشون رفته که هر لبخندی که میزنند واسه همون قطره های خونی کهنثارکردین .
اره عمو جون یادشون رفته...دیگه خیلی ها وقتی از کنار عکس شهید ها رد می شند نمی گند
کاش ما جای اونها بودیم !نمی دونم که اگه توواون دوست های خوبت نبودیدالان من بودم یا
نه؟ البته که نبودم !! عموجون نمیشه یه شب به خواب من بیای ؟ باورکن خیلی حرف ها باهات
دارم .این منم دخترکی که کنارجاده واستاده ومنتظر کسی که حتی یه بارهم ندیدتش ! خیلی
دوستت دارم...............خیلی .............خیلی
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط برادر زاده
|
|
درباره وبلاگ ![]() سلام ! این وبلاگ رو برای عموی خوبم ساختم تا بهش ثابت کنم که خیلی دوسش دارم . بااینکه ندیدمش ولی همیشه حس می کنم کنارمه و هیچ وقت از پیشم نمیره . دوسش دارم چون الان توی اسموناست و جاش خیلی خوبه . دوسش دارم چون برای من و بچه های امثال من جون خودش رو فدا کرد دوسش دارم چون میهنش رو دوست داشت ! عموی شهید من خیلی دوستت دارم!! منوي اصلي نويسندگان آرشيو مطالب هفته اوّل مهر 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته اوّل آبان 1386 آرشيو موضوعي پيوندهاي وبلاگ
شاید این جمعه بیاید شاید! کربلایی 110 میکده عشق حسین رقص گلها وبلاگ برادر زاده منتظران ظهور الزمان عج کربلایی محسن فیضی مرسدس شیخ شهید هیئت جوانان علی اکبر رضوان اشعار سیدمحمدرضا هاشمی زاده یوسف زهرا ظهور صغری رمضان الکریم جامانده ازشهدا هیئت محبان اهل بیت (ع) رشت صبرسبز دخترک بسیجی رقص قلم راهرو امربه معروف ونهی ازمنکر صدای یارمهربان ظهور نزدیک است کلمات عاشقانه خدا پلاگفا بسجیان خط شکن هیئت محبین ام الائمه بچه شهید باچشمهای عاشق بیا ریحانه رسولی علمدار صبح نسیم کویر یاعلی موسی الرضا شیدای سبزشهیدان بانوی بی نشان هرنفس آوازعشق پرواز تاخدا منتقم زهرا خدیجه کبری به قیمت بهشت عسل باران شبنم عشق ستاره کویر لوح دل الله بی قرار ظهور صداوسیما خبرگزاری فارس امام خامنه ای جام جم اطلاعات محمدباقر روابط عمومی سپاه سایت خبری بخش موسیقی صداوسیما فاتح هرمزی نشانی قدرت اندیشه آفتاب قم تومی تونی البرز آوای دلنواز شهیدان آفتاب دل منور کن ریحانه عشق نرگس محبت وزیبائی مقالات سیاسی واجتماعی شهریار حیات کلینیک پزشکی یا صاحب الزمان الله خلوت دل یک سکوت زه گهواره تا گور دانش بجوی رهبرفقط سیدعلی شهیدآوینی گمنام خاکریز حسین سفینه النجات میممثمحسن بازماندگان سرافرازان پيوندهاي روزانه طراح قالب
| ||||||||||
